شنبه 20 مهر 1392

پاییز...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،









یزده و هوای دلپذیر پاییزش


دیشب یه چند دقیقه ای هم بارون اومد. چه هوایی، چه صدایی، چه لذتی...


یکشنبه 14 مهر 1392

خوب که حوصله ش از همه چیز سر رفت...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،









خوب که حوصله ش از همه چیز سر رفت، رفت کنار پنجره و یه سیگار روشن کرد. همه ی خاطرات و گذشتش دود شد و رفت هوا...




خوب که حوصله ش از همه چیز سر رفت، اومد لب تخت نشست و از زیر گردنش، "زیپ پوستش" رو باز کرد و پوستش رو مثل یه لباس یک تیکه در آورد و انداخت گوشه اتاق...




خوب که حوصله ش از همه چیز سر فت، جلوی میز تلویزیون ایستاد و کنترل رو برداشت. زد تا برسه آخر فیلم. روی صفحه سیاه نوشته بود  THE END  . تلویزیون رو خاموش کرد و از برق هم درآورد...




خوب که حوصله ش از همه چیز سر رفت، یه بلیت یک سره گرفت برای خودش. خودش رو  راهی کرد و برگشت خونه...



خوب که حوصله ش از همه چیز سر رفت، گوشی رو برداشت و برای خودش اینو اس ام اس کرد: قرارمون کنسله...



خوب که حوصله ش از همه چیز سر رفت...




سامان
تهران...   مهر92


چهارشنبه 10 مهر 1392

مزه ی خبر خوب...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،

هیچ چیز مثل شنیدن یه خبر خوب حال و هوای آدم رو عوض نمیکنه. و من امروز علی رقم کار و خستگی بسیییییییییییییییییییار خوشحالم از شنیدن یک خبر بسیار عالی.


چهارشنبه 10 مهر 1392

...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،







این لاین خیابون خلوته. کسی جلوم نیست. اما اون لاین، مسیر طولانی از ماشینا در حرکتن. همه پشت سر هم و توی یک خط و  بسیار آروم. ماشین اولی یه تاج گل جلوش بسته است و روبان مشکی روی کاپوتش...


شنبه 6 مهر 1392

چند کلمه...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :مرمت و معماری ،نوشته های من از ... ،





جمعه 5 مهر 1392

کشور دوست، برادر و مسلمان!!

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،

برای یک جلسه باید امروز به اردکان میرفتم. برای رفتن به اردکان هم باید از میبد گذشت. بلواری که در میبد هست و منتهی میشه به اردکان، مدتیه که مزین شده به عکس تعدادی آدم بزرگ. هر 10 قدم به 10 قدم وسط بلوار، عکس یه شهید! شهدایی که میشه گفت به ندرت توشون میان سال و جا افتاده میبینی و همه اغلب جوون هستند. 
 ناخودآگاه دلم گرفت. خیلی گرفت. بلوار خیلی طولانیه. با ماشین و با سرعت هم که بگذری چند دقیقه ای باید این تصاویر رو پشت سر هم ببینی. چهره ها حالت های خاصی داره. وقتی فکر می کنی که به ازای هر کدوم از این جوونها، حداقل یک خونواده به سوگ نشسته، وقتی که فکر می کنی تازه این 200، 300 تا عکسی که می بینی مربوط میشه به یک شهر کوچیک از کشورمون و توی شهرهای دیگه هم همین اتفاق افتاده، وقتی فکر می کنی طی چند سال، چقدر "جوون" چقدر " فکر" چقدر "ایده" چقدر "انرژی" چقدر " اعتقاد" چقدر " جربزه"  چقدر ...    از بین ما رفت.......   
دلم خیلی میگیره... دلم خیلی میگیره... آدم کینه ای و کینه توزی نیستم، اما هی یادم می افته به کشور دوست،برادر و مسلمانِ همسایه...

دلم خیلی می گیره...

5 شنبه، 4.7.92
سامان. یزد ـمیبد ـ اردکان


سه شنبه 2 مهر 1392

سیم آخر...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،

از یک طرف به کارها و وظایفت فکر می کنی، از طرف دیگه به خودت. گاهی این دو تا با هم جور نمیشه. یعنی فکر می کنی برای وظیفه ای که شاید خودت انتخابش کردی، داری خودت رو فراموش می کنی. داری از علایقت دور میشی. این درگیری وقتی جدی تر میشه که می بینی توی "وظیفه ات" هنوز پیش بینی هایی رو داشتی که اتفاق نیفتاده و زمان می بره که به انجام برسه. از یه طرف هی فکر می کنی که: خب که چی، فرض کن به این هم رسیدی، بعدش چی؟ خودت چی؟ 


اینا که انجام دادی وظیفه ی تو در قبال اطرافیانت بود. دوستانت، رشته ات، کارت و اون چیزایی که براشون ارزش قائلی. و شاید اینا انتظاراتی بود که از تو دارن. فرض که به بهترین شکل هم انجامش بدی. اما خودت!!!


فکر کنم اینجاست که به یاد "سیم آخر" می افتی...


پنجشنبه 28 شهریور 1392

چیزی که عوض داره...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،

همیشه از بچه های کوچیک خوشم می اومد. دوست داشتم باهاشون بازی کنم و سربسرشون بزارم.
صبحه. دارم با ماشین میرم سر کار. نگاهم به خیابونه اما فکرم جمع خیابون نیست. به بازارچه صرافان میرسم. سرعتم رو خیلی کم می کنم. یه دختر بچه که دستش توی دست مادر چادریشه دارن از بازارچه میان بیرون. ناخودآگاه بهش خیره میشم. حدود 5 یا 6 سالشه و به نظر شیطون میاد. همین که نگاهش می کنم یهو ابروهاشو فرم میده و چشاش رو می چرخونه و لبهاشو کج می کنه...   به خودم اومدم دیدم داره ادای منو در میاره!!!!  :)

دیدم وقتی توی حال خودم بودم بیخودی ابروهام گره خورده و چشام خیره است و دارم گوشه ی لبم رو میگزم!  :)

میگن چیزی که عوض داره گله نداره. همش من برای بچه ها شکلک در می اوردم حالا...



سامان. یزد. آخرین روزای تابستون 92


تعداد کل صفحات: 47 ... 7 8 9 10 11 12 13 ...

هدایت به بالای

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات