تبلیغات
دروس مرمت و معماری - مطالب تیر 1393
سه شنبه 24 تیر 1393

یک تجربه...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،



حدود ساعت 1 نصف شبه. روی تخت دراز کشیدم و به عادت هر شب لپ تاپ روی پامه و کمی مطلب می خونم و آماده خواب میشم. لپ تاپ رو میزارم کنار و فوری خوابم می بره... یادم نیست چه خوابی میدیدم. مثل اکثر شبها. اما حس خوبی داره. به نظرم یه فضای بااااااز و پر اکسیژنه. همراه با یک موسیقی بسیار آرام. هم از نظر ریتم و هم از نظر بلندی صدا... عجیبه. خیلی این صحنه یا این حس برام تکرار نشده بود.


... دنده به دنده میشم گویا. که یهو...

            ... گوروووووووووووووومب... از روی تخت افتادم!!!

اولین باره که این اتفاق برام می افته... جالب بود که در حین افتادن بیدار شدم اما دیگه کار از کار گذشته بود. خوشبختانه کنار لپ تاپ فرود اومدم و فقط دستم خورد روی لپ تاپ :)
نیم خیز میشم و میشینم و چند لحظه به اطرافم نگاه می کنم و بعدش ناخودآگاه خندم میگیره ... :)  فکر می کردم احتمالا بقیه شنیدن و بیدار شدن، اما کسی به اتاقم نیومد. دقایقی نشستم و همچنان می خندم :) بر میگردم روی تخت و سعی می کنم بخوابم. اما از طرفی خنده هنوز دست از سرم بر نمیداره، از طرفی هم تازه داره پشت و کمرم اندک دردی رو از خودش نشون میده. :) یادم افتاد که انقدر به خودم مطمئن بودم که توی خواب، خیلی کم پهلو به پهلو میشم، که حتی توی کوپه ی قطار و روی تخت بالایی هم محافظ رو نمی بستم...
بالاخره خوابم میبره و صبح اولین چیزی که برای خانواده تعریف می کنم.


اما اینبار یادم خواهد موند که محافظ تخت خواب رو توی کوپه قطار موقع خواب ببندم و خیییییلی هم به خودم حداقل در این زمینه مطمئن نباشم.


سامان. یزد 24.4.93


دوشنبه 23 تیر 1393

زندگیه دیگه...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،








... یک کلیپه. ازونایی که حتما توی وایبر و واتزآپ و فیس بوک 100 بار چرخیده. دختر حدود 12 ساله که توی تاریکی شب داره سطلای بزرگ آشغال رو میگرده برای خرج بیماری پدر و مادر...

بعد از یه گفتگوی طولانی مجری باهاش، و در جوابِ سوالِ: از این وضعیت راضی ای؟ میگه: "زندگیه دیگه..."


اینکه کسی رو، خصوصا یه کودک یا نوجوون رو در این وضعیت ببینی قطعا برای کسی خوشایند نیست و الان نمی خوام در خصوص راه های رفعش صحبت کنم. اما به چیز دیگه ای فکر می کردم:

"زندگیه دیگه... "  این جمله رو از کسی می شنویم که قطعا "زندگی"ش روی روال نیست... کسی که داره سختی می کشه... کسی که از این روال رضایت نداره...

اما فکر کنم در 2 حالت این جمله رو میگیم: 1. وقتی که از این وضعیت ناراضی ای و کاملا "وادادی"... و نامید شدی و دیگه امیدی به بهبود نداری... و زندگی رو فقط می خوای بگذرونی. و پذیرفتی که زندگی فقط همینه و باید به همین شکل گذروندش. که به نظر این واقعا عمق یک فاجعه ی فکریه... یعنی این "تصور" ، از خودِ اون وضعیت بدتره. و شاید همین تفکر و تصوره که باعث امتداد اون وضعیت ناخشایند میشه.

2. در یه وضعیت دیگه هم این جمله رو می گیم: "زندگیه دیگه..." بعد از این نوع گفتن، یه لبخند ریز گوشه ی لبته. توی این حالت هم از اوضاع رضایت نداری، اما این جمله رو می گی که غر نزنی.یعنی این وضعیت رو فقط "برای حال" پذیرفتی و امید داری به بهبود. داری تمام سعیتو می کنی که فقط این اوضاع پایه ای بشه برای فردای بهتر.

توی حالت دوم، قانون کلی بازی زندگی رو پذیرفتی، اما به این هم معتقدی که تو هم "بازیگر" قابلی برای این بازی هستی.
و فکر کنم اگر بشه این جمله رو برای خودمون و دیگرون که نیاز ب هشنیدن این جمله دارن، جا بندازیم، یه گام به جلو رفتیم.



23.4.93 سامان. یزد


شنبه 21 تیر 1393

سنگینی سکوت...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،








1.  خونمون خداروشکر زیاد به خیابونای شلوغ نزدیک نیست. و باز خدارو شکر میشه گفت که خیلی اطرافمون ارومه. اما...



2.  گاهی بیخود بی قراری. گاهی احساس آرامش نمی کنی. خسته ای. سرت درد میکنه...

اینا هزار و یک دلیل میتونه داشته باشه. فیزیکی و روحی. شخصی و اجتماعی. اما...


3. برای افطار دعوت بودیم به یکی از روستاهای اطراف. راستش خیلی میل رفتن نداشتم... به هر حال با خانواده رفتیم. رفتیم و از شهر دور شدیم. به جاده فرعی پیچیدیم و بعد از گذشت چند روستا، به روستای میزبان رسیدیم. اول و قبل از غروب رفتیم به باغ میزبان و درخت توت و زردآلو تکوندیم. و چه لذتی داره چیدن میوه از درخت. و چه حسرتی که نمیتونی همون موقع بخوریشون...
بعد از باغ رفتیم به منزل میزبان. خونه ای با حیاط مرکزی. قدمت زیادی نداشت. اما تا دلت بخواد صفا داشت. توی باغچه درخت "مو" سر به آسمون کشیده بود و لمیده بود روی "چوب بست" گوشه حیاط. کنار باغچه حوض کوچیک پر آبی که دو تا هندونه توی آبش شناور بود.

افطار شد و سفره ی هفت رنگ... چه صفایی و چه لذتی. خصوصا اینکه وقتی از بین اون همه غذای جور و واجور، هوس کنی و نون محلی تازه با پنیر محلی و سبزی رو انتخاب کنی...

اما نظر و فکرت رو چیز دیگه ای جلب می کنه.از اطراف صدا میاد، گاهی صدای ماشین، گاهی صدای گربه، گاهی صدای همسایه، گاهی صدای جیرجیرک، گاهی ...  اما یه فرقی با سر و صداهای شهر داره. اینجا وقتی یه صدایی به گوش میرسه و تموم میشه، دیگه صدای "پس زمینه" ای نیست. صدای ماشین میاد و تموم میشه، یهو از سکوت گوشت سنگینی می کنه. صدای همسایه میاد و تموم میشه، یهو از سکوت گوشت سنگینی می کنه. صدای جیرجیرک، صدای گربه، صدای...  

توی روستا صداها که تموم میشه، دیگه صدای بک راند نیست. صدای ترانس برق، صدای کارخونه حتی نصف شب، صدای هو هوی ماشینا از دور دست که اصلا صدای ماشین نیست، اما هست. صدای هواپیما، صدای...

صدای ناآرومی. صدای دغدغه


این صداها، صداهاییه که توی روستا نیست. عوضش اونجا، صدای آرامش هست. صدای سکوت. 
توی روستا، صدا هم اصالت داره، سکوت هم.

یزد. تابستان و رمضان93


دوشنبه 16 تیر 1393

تکرار...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،





تقریبا مثل همیشه، در تمامی طول مسیر موبایل به گوشمه و دارم صحبت می کنم (متاسفانه!). از خیابون تیمسار فلاحی تا میرسم به میدون امام حسن پلیسی که کنار خیابون وایساده با هیجان خاصی میاد تا وسطای خیابون و اشاره می کنه بزن کنار... خیلی ریلکس میزنم کنار. چند ثانیه ای هنوز ته حرفم رو تموم می کنم و اون یکی سرکار مشغول یادداشت پلاک ماشینمه...

عینک رو از چشمم بر می دارم و پیاده میشم. 


خیلی ریلکس اما با ابروهای گره کرده می پرسم:
جناب سروان، جریمش چقدره؟


پلیس:
50 هزار تومن و 3 امتیاز منفی.

من:
(با همون ابروهای گره کرده) لطفا 100 تومن بنویس...


پلیس که از گفته من تعجب کرده:
چرا؟!؟!؟!

من:
حقمه. من که بعد از یه عمررررررررررررررررر رانندگی توی یزد، بازم یادم میره که پلیس فقط سر همین میدون وایمیسه و بازم جریمه میشم، حقمه...


پلیس:

من:

پلیس:

....  و بدون کلامی دیگه، قضیه با 30 تومن جریمه و بدون نمره منفی به پایان میرسه...

(البته تا دفعه دیگه که باز از این میدون گذر کنم...)


یکشنبه 15 تیر 1393

نوشتن...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،











وقتی که نمی نویسی،
                     دلت تنگ میشه.

برای همه چیز،
             برای نوشتن
                  برای خوندن
             برای خواننده هات...

وقتی که نمی نویسی،
                    دلت تنگ میشه

برای خودت...




به قول دوستی، 20 روزی هست که توی زاهدانیم. (منظورش پست آخر بود و محتواش که به زاهدان ربط داشت). واقعا 20 روز بود؟   و فکر نمی کردم که اینقدر زود، اینقدر طولانی شه...


دلم تنگ شده بود. اومدم.
بهمراه تقدیم یک آهنگ ترانه زیبا: ماه و ماهی


یکشنبه 15 تیر 1393

ماه و ماهی...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :تک مضراب ،






سامان کارگر





Aleo Flash MP3 Player Builder



عنوان: ماه و ماهی

خواننده: حجت اشرف زاده

شاعر: علیرضا بدیع



تو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی
اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی

آه از نفس پاک تو و صبح نشابور
از چشم تو و حجره ی فیروزه تراشی

پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار
فیروزه و الماس به آفاق بپاشی

ای باد سبک سار مرا بگذر و بگذار
هشدار که آرامش ما را نخراشی

هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم
اندوه بزرگی ست چه باشی، چه نباشی


هدایت به بالای